قهرمان ميرزا عين السلطنه

6829

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كه اهل بازار به تخت مرمر آمده زيارت والاحضرت را طالبند . والاحضرت به جهاتى اجازه نمىداد . تعظيم كرده بيرون آمديم . سالار السلطنه ، عضد السلطنه يمين الدوله ما را كنارى كشيد گفت من عقيده دارم والاحضرت آنها را احضار كند و كمى از وزير دربار بدگوئى كردند ، بىعرضه است ، خر است ، نفهم است . اين دربار را او خراب كرد . حاجى افخم را خدمت والاحضرت فرستادند ، ما اطاق ديگر رفتيم ، چاى و شيرينى دادند . درباريهاى كاسه‌ليس بودند . دو پسر كامران ميرزاى امير كبير بودند كه يك شكل بودند ، يكى از آنها آرام رو به من كرد گفت تا ديروز نوكرهاى شخصى وليعهد اينجا نمىآمدند . سالار السلطنه و عضد السلطنه آمدند روبوسى كرديم . از خود والاحضرت تا اينها همه شاد و مسرور بودند و از كسبه متشكر . اينها داراى يك خانهء ملكى در طهران نيستند ، فقط ماهى پانصد تومان شهريه دارند قطع مىشد . تبعيد هم مىشدند چه مىكردند . صاحب اختيار بيرون آمدم وزير دربار عبائى كول گرفته پائين باغ تنها با افخم الدوله قدم مىزد . رسيدم معانقه كرديم . گفتم جاى پارسال و حال پارسال بهتر بود يا امسال . با تشدد پاى خود را به زمين كوبيده و پفى كرد و رفت . صاحب اختيار افخم الدوله را متقاعد كرده بود كه امروز هم اينها نيايند بهتر است . زيرا ما متشبث به اين كارها نشويم . رفتند ده نفر رؤساى آنها را آوردند متقاعد كردند . ليكن توده متقاعد نشد . و همان‌طور در حياط تخت مرمر بودند . بالاخره گفتند خالصىزاده هم با جماعتى خواهد آمد كه وزير دربار پاك زهره‌اش آب شد و به افخم چسبيد . او رفت كه توده را روانه كند و برود سراغ خالصى و كارى كند نيايد . گلستان ياد سال 1305 قمرى من باز ماندم زيرا گلستان را مدتى بود نديده بودم و ميل داشتم تماشا كرده ياد ايام گذشتهء خود را بنمايم . درست آنجا كه ايستاده بودم جائى بود كه 1305 وقتى كه صبيهء صنيع الملك را برايم عقد كرده بودند و ناصر الدين شاه نشان و حمايل سرتيپى دوم و منصب آجودان حضورى به من داده بود با همين صاحب اختيار كه آن روز امين خلوت بود و به‌توسط او اين دستخط صادر [ شده بود ] و با او به حضور آمدم بود . ماه رمضان